تبليغاتX
یک حامد

«ننه ایران»

از ننم خدا بيامرز  تنها چيزي كه باقي مونده بود يه قاب عكس زوار در رفته ي خاكيِ عهدِ عتيق بود در حالي كه جلوي يه پرده با تصوير كعبه ايستاده و لباسِ سفيدِ احرام به تن داره ، تو همون نگاه اول مي شد حدس زد كه اين تصوير يه جاييش لنگ مي زنه ، گرچه ديگه واسه من عادي شده بود و حواسمو جلب نمي‌كرد .

تو خونه وقتي از ننه صحبت مي شد همه فقط شروع مي كردن به  يه مشت حرف ياوه زدن كه بله ایران خانم آرزوي زيارت كعبه رو داشت  و بيچاره هم آخرِ سر حسرت به دل از دنيا رفت؛ خدا رحمتش كنه. اما خب يه چيزايي هم شنيده بودم از اينكه نمي‌خواسته باردار بشه و با اجبار و كتك آقاجون حامله ميشه و ثمرش ميشه مرگ ننه سر زا و به دنيا اومدن خواهر كوچيكه. ننه خيلي با تجربه بوده حداقل ده تا شكم قبل از اين آخري زاييده بوده اما مثل اينكه قسمت بوده اومدن خواهر كوچيكه با رفتنش همراه بشه.

از اون ده تا شكم زايیدن چهارتا خواهر و سه برادر نصيب من شده بود و مابقي هم خيلي ريغو از كار در اومده بودن و مجال زندگي كردنو پيدا نكرده بودن، تازه داداش بزرگه هم با مرگ ننه از خونه فرار كرده بود ، لابد شستش خبردار شده بود كه چه اتفاقاتي قراره تو خونه بيفته و چه مسیری در حال طی شدنه.

راستش واسه من كه پسر همون مادر بودم و در ضمن پسر آخر ، خيلي سخت بود كه تنها چيزي كه بقيه از ننه تعريف مي كردن همون ماجراي كذايي قاب عكس بود و متعلقات مزخرفش كه با شنيدن اونا فقط حالت تهوع بهم دست مي‌داد ، واسه همين كارم اين بود كه بشينم به قاب عكسش نيگا كنم و از جذبه‌ي ننه تو اون لباس سفيد حظ ببرم و به خودم ببالم. بزنم به تخته ننه خيلي خوب مونده بود. البته تمام اين افكار و خيالات با اولين مجله خارجي‌اي كه دستم رسيد دودِ هوا شد ، تازه فهميدم كه اي دل غافل !!! چه زنهاي خوشگلي اونم با متناسب ترين اندام اونورِ كرهِ خاكي زندگي مي‌كنن و من هر روز تو همين كوچه‌ي لعنتي فقط چشمم مي خوره به يه دماغ و يه چشم كه از تو سياهي چادر هويدا شده.

 البته منم بيكار نمي نشستم و واسه خودم دليل تراشي مي‌كردم كه آره الان زمونه عوض شده و لوازم آرايش خيلي بيشتر شده اگه ننه اونموقع دستش به اين چيزا مي رسيد ، اونوقت ديگه فرشته‌هاي آسمونم دستشون به ننه نمي‌رسيد . اصلا ننه واسه من يه چيز ديگه بود اما بگذريم.

خيلي از دست خواهرام شكار بودم، تنها كاري كه بلد بودن گرفتن ميل بافتني به دست بود و بافتن چيزهايي كه به هيچ دردي نمي‌خوره یا  انتظار واسه چیزی که معلوم نیست اصلا بیاد، منظور این که منتظر پيدا كردن يه شوهرِ خوب بودن، در مجموع نظرم در رابطه با جمعيت تو خونه دو چيز بود يا خيلي ترسو و احمق بودن يا خيلي عوضي و سودجو كه  مخصوصا اين در رابطه با برادرام صادق بود. اون داداش وسطي كه شده بود حاج ملا انتر كون نشسته  و اون يكي هم ميرزا جاكشِ صوفی مرام ، داداش بزرگه هم كه جلاي وطن كرده بود و من مونده بودم وسط این دیوونه هایی که معلوم نبود به کجا میریم و عاقبتمون چی میشه ، البته واسه من هيچ فرقي نمي كرد چون از اول من تو همون حال و هوا بزرگ شده بودم و ديگه كار از كار گذشته بود فقط دلم واسه خواهر كوچيكه مي سوخت.

آقا جون از اون آدمهاي خشكه مذهب و بي بند و بار و بي منطق بود ، خواهرام حق نداشتن از خونه برن بيرون جز گاهي اونم با هزار تا تبصره و بند و از اين دست تحديدات كه صاف ميري و صاف مياي و الخ ، البته اگه چيزي لازم داشت و ما داداشا خونه نبوديم مماشات نمي كرد و بيچاره خواهر كوچيكه رو مي فرستاد واسه خريد . رو حرفشم اگه حرفی میومد کمربندشو در میاورد و تا عرقش در نمیومد ول کن نبود ، اينم بگم كه نصف عمرش پي مصرف ترياك و رفيق بازيش طي مي‌شد و انقدر احمق بود كه هميشه اون به اصطلاح رفيق‌ها دنبالش باشن تا تلكه‌ش كنن و اونم بياد جلوي اطرافیان غمپز در كنه كه بیا!‌ مي‌بينيد من چقدر رفيق دارم؟ مردكه احمق فكر مي كرد با اين چند تا لاشخوري كه دورش جمع كرده آدم حساب ميشه ، شايدم فكر مي‌كرد ما خيلي احمقيم! هممون هر روز آرزو مي‌كرديم كه زودتر از شرش خلاص شیم.

خلاصه تو اون خونه تنها چيزي كه تسلي بخش دلتنگي‌ها و ناراحتي‌هام مي شد گاهي نگاه كردن به عكس ننه تو اون قاب عكس زوار در رفته بود . اون از آقاجون و اونم از خواهرا و برادرا ، اما خب خيلي دلم واسه خواهر كوچيكه مي سوخت، معصوم بود و با همه مهربونی می کرد. وجودش شده بود شاخه های درخت عمرم.

 آقا جون پسر يه ارباب گردن كلفت بود و گرچه بيست سال آخر عمرشو كار نكرد اما بازم انقدر داشت كه خرج ترياك خودشو و چند نفر ديگه رو بده ، البته این اواخر کم کم از غذاي ما مي‌زد كه بتونه طبق روال قبل همونجوری مهمون دعوت كنه اما دیگه انگار کفگیر به ته دیگ رسیده بود. اصولا مذهبي نبود ، اما بعدا شد، فكر كنم همه آدما كه پير ميشن و رو به زوال ميرن بايد خودشونو به يه چيزي بچسبونن تا از اين مرگ تدريجي درد كمتري بكشن . يه اتاق واسه نماز و دعا داشت و يكي هم واسه ترياك كشيدن و هميشه تو يكي از اين دو اتاق بود، خيلي خوب بود كه كم مي ديديمش. از  دوران بچگیم حس خوبی نسبت بهش نداشتم و بعدها به مرور زمان ازش متنفر شدم . بي انصافي نباشه بايد بگم كه بعضي وقتا هم مهربون مي شد و ميومد شروع مي کرد به نصيحت كردن هاي يه طرفه كه اين خوبه ، اون بده ، اينكارو بكن ، اونكارو نكن و اگه به حرف من گوش ندي پول بي پول . منم چون مثل داداشا روباه صفت و عوضي نبودم از همون اول كيسم خالي بود. این اواخر به توصیه آقاجون درس رو ول کرده بودم و قرار بود آقاجون برام کار پیدا کنه تا زودتر کمک خرجش بشم و از شر بدهی هاش خلاص بشه.

******************

تمام اينايي كه توضيح دادم واسه اين بود كه شرايط منو بهتر درك كنيد، وجود آقاجون هم آینده رو تیره می کرد هم برای خودم و هم خواهر کوچیکه، هیچ کاری از دستم بر نمیومد، اين خيلي آزارم مي داد و باعث می شد احساس ‌كنم وجود ندارم. بايد يه انتخابي می کردم، چند تا راه پيش روم بود اگه لازم می شد به بيراهه هم مي رفتم فقط برام مهم بود كه كاري كه فكر مي كنم درسته رو انجام بدم تا خیالم راحت شه. نمي دونستم چيكار بايد كنم؟؟؟ يا بايد صبر مي‌كردم تا آقا جون بميره که تا اون موقع دیگه خونه ای برامون نمونده بود و با خواهر کوچیکه باید می رفتیم گدایی تا شیکممون سیر بشه، يا اينكه یه مقدار پول از گنجه ی همیشه قفل زده شده آقاجون برمی داشتم و فرار میکردم به همون جايي كه داداش بزرگه خيلي وقت پيش رفته بود.

 يه روز کمربند آقاجون کبودم مي‌كرد ، اونوقت با خودم مي گفتم "اين آشعالا ارزش موندن ندارن و بايد زودتر برم" ، اما روز بعد كه خواهر كوچيكه برام شيرين زبوني مي‌كرد با خودم ميگفتم "نه اگه بمونم بهتره، من برم کی پس هوای خواهر کوچیکه روداره؟" دوباره پس فرداش به فكرم مي‌رسيد كه حالا اگه آقا جون تا بيست سال ديگه نمرد چي ؟ اونوقت كه ديگه عمرم از دست رفته ،‌خواهر كوچيكه چه گناهي كرده كه بايد زير دست اين شمر بن ذي الجوشن بزرگ بشه. زمانو هر لحظه بيشتر از دست مي‌دادم و هر دقيقه هم ناكام تر از پيدا كردن بهترين انتخاب تنها خسته و خسته تر مي‌شدم . عملي كه من انجام مي‌دادم درست مثل اين بود كه به خواهركوچيكه نشون بدم چه چيز درسته و چه چيز غلط و اين يعني يه مسئوليت خيلي سنگين.

دچار اضصراب شديدي شده بودم ، ترس و لرز تموم وجودمو گرفته بود چون به هر حال من يه الگو واسه خواهر كوچيكه بودم ، فكر و خيال  ضعيفم كرده بود. مريض احوال بودم و بايد فكر مي كردم و ديگه بيشتر از اين وقت رو هدر نمي دادم. روزها پشت سر هم رد مي شد و مي رفت و من هيچ كاري نمي كردم ، همش با خودم كلنجار مي‌رفتم و شرايط رو مي سنجيدم اما هر روز بدتر مي شد و رسيدن به انتخاب بهتر دشوارتر ، گذر زمان ديگه قدرت فكر كردن رو ازم گرفته بود.ناتوان شده بودم انگار.  

احساس مي‌كنم اگه هر كس ديگه اي هم جاي من بود مثل من ناتوان و مفلوك مي‌شد . يه راه واسه آينده خودم خوب بود اما اگه عملیش می کردم اونوقت خواهر کوچیکه معلوم نبود چه بلایی سرش بیاد. بايد تصميم ميگرفتم : خودم يا خواهرم ؟؟؟

 

 بالاخره يه روز تصمیموگرفتم و رفتم سراغ آقاجون در حالی که تو همون اتاق مخصوصش پشت به در و رو به منقل چمباتمه زده بود داشت ترياك مي كشيد و تو عوالم خودش سیر می کرد از پشت بهش نزدیک شدم در حالی که یه چاقوی بزرگ دسته چوبی با تیغه ی براق و پهن رو تو مشتم گرفته بودم همون چاقویی بود که قبلنا آقا جون باهاش گوسفند سر می برید،رسیدم پشت گردنش جایی که پوست چین چین خورده و پر از خط و خطوط گردن آقاجون بین پیراهن مشکی و موهای سفید سرش پیدا شده بود، چاقو رو بردم بالا،چشمم به دیوار رو به رو افتاد، یه آینه ی کثیف و زنگار گرفته که عکس ننه ایران توش دیده می شد. آینه رو سینه ی دیوار با 2 تا میخ متعادل مونده بود. اونورتر از آینه، روبه روم، یه تابلوی وان یکاد دیده می شد با پس زمینه ی پارچه مخملی زرشکی رنگ که نوشته های نقره ای داشت و تو یه قاب فلزی تیره  قرار گرفته بود که احتمالا برای ساختن قابش فقط یه بار برش داده بودنش و یه بار هم پرس کرده بودنش. اونورتر، روبه روم،پایین پنجره ی اتاق یه گنجه ی چوبی کهنه نشسته بود که با پایه های کوتاه وخم شده به داخل زورکی متعادل واستاده بود. پنجره اتاق بالای گنجه سرد و بی روح به اتاق خیره شده بود. اونورتر درست روبه روم ، کنار در اتاق یه چوب لباسی سه پایه چوبی با هشت تا آویز اصلی و شونزده تا آویز کوچیک، پایینتر از اصلیا، تنها مسافرشو که کت پشمی قهوه ای آقاجون بود رو دوش گرفته بود و عزم راه داشت.اونورتر، روبه روم، بخاری نفتی اتاق با ظاهر رنگ زده و لرزان با یه دودکش نازک به دیوار وصل شده بود و گرگر می کرد. روبه روم توی یه آینه کثیف و زنگار گرفته خودمو دیدم.

چاقورو محکم فرود آوردم پایین.

***************

 

 

    

+ نوشته شده در  Mon 7 Sep 2009ساعت 3:46 PM  توسط hff  | 

 

 

 

"تا امروز با همنشینی که همکیش من نبود مخالفت می ورزیدم لکن امروز دل من پذیرای همه ی صورتها شده است : چرا گاه آهوان است و بتکده ی بتان و صومعه ی راهبان و کعبه ی طائفان و الواح تورات و اوراق قرآن  دین من اینک این عشق است و هر جا که کاروان عشق برود دین و ایمان من هم بدنبالش روان است."

  محيي الدين عربي اندلسي

 

بند فوق از ابتدای کتاب صراطهای مستقیم اثر دکترعبدالكريم سروش برگرفته شده است ، از آنجا که این بند هم از لحاظ ادبی و هم از لحاظ اندیشگی جایگاه والایی دارد از این رو در ابتدای این متن (متنی که البته نازل تر از نشستن به کنار چنین مقوله ارزشمندیست) قرار داده شده تا هم اشاره به تفکر گشوده و باز محیی الدین عربی کند و هم نظرها را به سمت و سوی تاریخی این اندیشه [یعنی پلورالیسم] جلب کند. اما سئوالی که در بادی امر به ذهن متبادر می شود این است که کثرتی که محيی الدین از آن یاد کرده چه نسبتی با کثرت گرایی دینی حاضر برقرار می کند؟ یا به بیان دیگر آیا آن کثرتی که عربی در نظر داشته همان چیزی است که اکنون فیلسوفان و عالمان دینی آن را با عنوان پلورالیسم مورد نقد و نظر قرار می دهند؟ پاسخ این پرسش به وضوح منفی است. کافی است تا به تفاوتهای دنیای قدیم و جدید نظر کرد و آنگاه سراغ از ارتباط و تطابق این اندیشه ها گرفت. بسیار ساده انگارانه است که افکار عربی را با آراء و نظریات فیلسوف مدرنی همچون جان هیک یکسان فرض کنیم. زیرا که این هر دو در نظام های مختلف معرفت شناسانه ای زیست کرده اند، ابن عربی عارف و شیدا و متّصف به سلوک صوفیان بوده و جهان 7 قرن پیش را بواسطه ی قلب و روحش (با مضمونی همچون عشق) ادراک کرده اما فیلسوفی چون جان هیک در نظام های اپیستمیک بعد از دوران روشنگری زیسته و از استدلالات ِ نظام مند اندیشمندانی چون دکارت و کانت سود برده، با این حساب و با توجه به تفاوت چشمگیر زیست- جهان کسانی که در دل سنت زیسته اند و کسانی دیگر مانند ارکون یا ابوزید که از مفروضات مدرنیته بهره برده اند نباید انتظار داشته باشیم تا اندیشه های آنها تطابق چندانی داشته باشند.( این منظر در کثرت گرایی سنتی نصر وضوح بیشتری می یابد که آنرا بررسی خواهیم کرد)

در ادامه بعد از مرور مؤلفه هایی که با ظهور مدرنیت در دین تاثیر گذاشته اند و نیاز به رویکردی جدید تر در پلورالیسم را ایجاب می کنند در بخش دوم به سراغ اندیشه سید حسین نصر می رویم تا بعد از اینکه آنرا اجمالاً کاویدیم در بخش سوم نقد و نظری نیزبر آراء او بیفکنیم.

1

جهانی شدن یا مدرنیته و افزایش شدید دامنه ارتباطات و اطلاعات سبب افزایش چشمگیر کنش های گوناگون میان افراد مختلف در جوامع انسانی ِجای جای دنیا شده ؛ به عنوان مثالی انضمامی نظری در چاپ کاریکاتورهای پیامبر اسلام در روزنامه ای غربی و موج اعتراضات گسترده در شرق جغرافیایی داشته باشید تا صدق عبارات فوق تأیید گردد. لازم می دانم که تأکید کنم در روند جهانی شدن نباید از تحوّلات و تغییراتی که بر ادیان[و به نحوی بر مقوله ی پلورالیسم] تحمیل می شود غافل ماند از این رو ذکر چند نکته کوتاه را مناسب می‌دانم:

الف) اگر همانند دیگر مدرنیست ها فرض کنیم که دین واقعیتی تاریخی است و لاجرم پدیده ای بشری پس در این صورت فرآیند جهانی شدن که هم مربوط به دوره زمانی خاصی است و هم مربوط به ابناء بشر(که کثیری از آنها نیز در اندیشه های دینی غوطه ورند) ناچاراً تغییراتی را در دین ایجاد خواهد کرد.

 ب) مدرنیته و همگام با آن پیشرفت در تکنولوژی های ارتباطاتی سبب تعامل بیشتر میان ادیان شده است ، امروز دیگر هیچ جامعه ای از سیر اتّفاقات جهانی بی خبر نیست و در مقابل جهانیان نیز از گوشه و کنار دنیا کسب اطلاعات می کنند.

ج) مدرنیته و در پی آن بروز و ظهور اندیشه های نوین فضای جدیدی را برای نظریاتی همچون کثرت گرایی دینی به وجود آورده برای نمونه می توان به استدلال جان هیک از آينده اشاره کرد که در آن ادعا می کند:"شاید در آینده ای نه چندان دور حفظ حد و مرزهای فرهنگی-تاریخی ادیان ضروری نباشد و بر همین اساس الهی دانان روزگار ما باید خود را برای نوعی «الهیات جهانی» که مناسب حال جامعه جهانی باشد مهیا کنند."

2

قبل از اینکه کثرت گرایی دینی را در اندیشه های سید حسین نصر بررسی کنیم باید مقدمه ای از نظریات و پیشینه فکری-اندیشگی او را نیز مورد بحث و نظر قرار دهیم تا احاطه بهتری بر این جستار داشته باشیم. ذکر این نکته نیز بی فایده نیست که اگر سنت گرایی را قالب فکری و ذهنی دکتر نصر فرض کنیم آنگاه پلورالیسم مورد نظر وی نیز در لایه ای از سنت جای می گیرد که همخوانی مناسبی با سنت گرایی دارد.(اگر به اصول و مفروضات سنتي اعتقاد داشته باشيم)

سید حسین نصر پس از رُنه گنون و فریتهوف شوان از مطرح ترین شارحان سنت گرایی است .اما سنت گرایی چیست؟ عناصر مقوم آن کدامند؟

سنت به معنای حقایق یا اصولی همه جایی و همیشگی است که دارای منشاء الهی بوده و بر بشر و در واقع کل قلمرویی کیهانی وحی و الهام شده است. بشر نیز ، از آن حیث که بشر است و قدرت تعقل از طرف خدا به او اعطا شده می تواند با استفاده از موهبت تعقل به طور شهودی به این حقایق نایل شود. سنتی گرایان، در زمان حاضر، عقل را تنها همراه با کمک وحی قادر به درک این حقایق قدسی می دانند، این حقایق و اصول حوزه های مختلفی از ساحات گوناگون فرهنگ بشری – از حقوق وعلم الاجتماع گرفته تا علم و هنر- را شامل می شود که در شخصیت پیامبران ، وحی، اواتاره ها و لوگوس بروز می کند تا انسانها خواست و اراده ي مورد نظر را [به علاوه ی عقل استدلالی] داشته باشند تا خود را مطیع آن حقیقت مطلق ِ ابدی و ازلی بدانند. بر همین اساس است که سنت پیوند نزدیکی با دین برقرار می کند اما تنها به همین عرصه هم محدود نمی شود و بواقع تمام شئونات زندگی انسانی و رفتار و اطوار و اعمال آنها را نیز در بر می گیرد.

یکی از مؤلفه های قابل ذکر سنت ، حکمت خالده است که از آن به عنوان «جاودان خرد» هم یاد می کنند ، بر مبنای این تصور، حکمت منشاء الهی دارد و دین واکنش الهی در خصوص نیازهای بشری است. در این سیاق معرفت معنای عرفی خود را وا می نهد و به شکلی متضاد با معرفت مدرن تحول می یابد: اساس معرفت ، شناخت آن حقیقتی است که «جوهر اعلی» است و تمام لایه های وجود و همه اشکال کثرت در مقایسه با آن چیزی جز اعراض نیستند. به دلیل اینکه معرفت از ذات الهی ناشی شده و نه بشر خود بهترین راه رسیدن به امر قدسی نیز هست . اما  نقاط افتراق مفروضات سنتی حکمت خالده و مدرنیته چه چيزهايي هستند مرور آنها كمك مي كند تا هنگام ورود به مبحث کثرت گرایی ابهامات کمتری دامنگیرمان شود.

1- عقل آدمی که وسیله ی شناخت او از امر مطلق است به طوری شهودی و قلبی به حقیقت نائل می شود ، این عقل کلی هم کارایی مغز است و هم گواهی دل. عقل استدلالی مدرن  وسیله مناسب و کاملی برای شناخت نیست ؛ یعنی در این جهان بینی معرفت بر اساس تعقل همان عقل کلی(علم حضوری) حاصل می شود نه تجربه کردن مدرن (علم حصولی). پس در این نوع جهان بینی استدلال بدون شهود تامین کننده ی دستیافت به حقیقت نیست.

2- بر فراز نظام جهان بيني سنتی وجودی مطلق و ازلی و ابدی قرار گرفته که مبداء همه موجودات دیگر است ، بر همین اساس انسان کششی همه جانبه به سوی مرکز و مبداء خود دارد. این نگرش سبب تحولی اساسی در نگرش انسان سنتی به زندگی دنیوی می شود ؛ انسان سنتی خود را گرفتار آمده در میانه ی بیابانی حس می کند که همواره سودای رسیدن به سايه ي خنكي (مبداء) را دارد و تنها همین امر معنا بخش و مُلهم ِحقیقت به زندگی وی است، برخلاف انسان مدرن که تنها دغدغه سعادت اینجهانی دارد.

3- درجهان بینی سنتی کسب معرفت [توسط فاعل شناسا] اندراجی است و به مرور زمان صورت می گیرد  در این نوع نگرش درونیات و معنویات انسان نیز بواسطه ی کسب این معرفت تحول و تبدل می یابند. انسان در این دیدگاه باید مراحلی را طی کند تا به حدی برسد که بتواند این معارف را دریافت کند از این رو معرفت با شهود و ایمان دینی رابطه ی نزدیکی برقرار می کند. ذکر این نکته نیز حائز اهمیت است که در تلقی سنتی تنها این امر ِمطلق است که بر صدر می نشیند و قدر می بیند، نه هیچ فردیت ِخود محور خاصی.

پلورالیسم در اندیشه ی نصر: باز هم ناچاریم تا برای تبیین اندیشه ی کثرت گرایی نصر کمی از سنت بگوییم زیرا کثرت گرایی ِ مورد نظر نصر در پارادایم سنتي معنا می یابد. در تبیین نصر از دین (و به طور کلی سنت) مسئله ی اصلی و اساسی کسب معرفت قدسی یا نیل به معرفت جاویدان است که کثرت گرایی تنها بعدی از ابعاد متعدّد آن است ، نصر خود می گوید :"خداوند به مثابه حقیقه الحقایق نه فقط شخصی متعال ، بلکه مبدإ همه موجودات نیز هست بنابراین هم فوق وجود است و هم وجود مطلق، خدا به عنوان شخص و الوهیت یا ذات نامتناهی ای است که وجود مطلق نخستین تعیّن اوست." ویژگی دیگر نصر واقع گرایی اوست. در نظر وی گزاره های دینی که از طریق وحی های آسمانی بیان شده اند، گزاره هایی واقع گو درباره حق به طور عام و درباره ی خدا به طور خاص هستند البته این توضیح را هم در مقابل خواننده بر می نهد که تناقض ها و تضاد های وحی در دین های مختلف صوری اند و ذاتی کلام حق نیستند.

کثرت گرایی ِسنّتی ِنصر(با فرض قبول اصول و قوائد سنت) از انسجام درونی و منطقی نسبتاً خوبي برخوردار است؛ نه همانند حصر گرایی است که نافی صفات عادل و رحمان از خداست و نه مانند عام گرایی که عمدتاً سلبی است و کم توجه به امر قدسی ، در نظر وی کثرت گرایی تصدیق این امر است که وحدت متعالی ادیان همه در امر قدسی تجلی می کند و همه راه ها را به یک قله منتهي. در این موضوع نقطه اتکای اندیشه ی وی امر مطلق است ، ورای ادیان و آداب و سنن مختلف، فقط این امر مطلق، مطلق است و جلوه های مختلف این امر مطلق [به عنوان نمونه در اسلام و مسیحیت] فقط ظاهراً مطلق اند و حال آنکه «مطلق نسبی» اند. مطلق ِنسبی مفهومی کلیدی در اندیشه ی دینی نصر به شمار می رود که بواسطه ی آن تناقض و دعوی ادیان مبنی بر حقّانیت ِ مطلق نیز موجّه می گردد.

یکی دیگر از مفاهیم کلیدی در اندیشه ی نصر « مَثَل اعلی» است. نصر معتقد است که منظر سنّتی ، واقعیت ادیان را فقط به پیشرفت تاریخی آنها محدود نمی کند. هر سنّت اصول و امکانات اصلی خود را در مثل اعلای خود واجد است. وقتی زمان مناسب برای ظهور یک سنّت خاص فرا برسد، آن اصول و امکانات ملکوتی، به سرعت بر روی زمین ظاهر می شوند و به ایفای نقشی می پردازند که خداوند برایشان تعیین فرموده است. گسترش تاریخی یک سنّت خاص را مثل اعلای ملکوی آن تعیین می کند... به این معنا که همه امکانات زمینی خود را به فعلیت می رسانند. ولی مادام که ارتباط میان تجلیات زمینی و مبدإ آسمانی آنها دست نخورده است، می توان آنها را نیز احیا کرد.

 

3

 دراين بخش مي خواهيم به نقد آراي كثرت گرايانه ي نصر بنشينيم كه اين كار را در دو قالب مجزا انجام خواهيم داد؛ يكبار از برون و بار ديگر از درون آنرا بررسي مي كنيم.

الف) نقد از برون:

اگر اصول و چارچوب سنتي ِمفروض ِنصر و ابزار شناسايي وي از جهان(عقل شهودي) را نپذيريم و تنها به وجود عقل استلالي مدرن قائل باشيم و از بيرون پارادايم سنتي جهان بيني بر آراء و افكار وي نظر بيفكنيم آنگاه ملاحظاتي را بايد مد نظر قرار دهيم كه در اين عنوان خواهد آمد. پايه هاي اپيستمولوژي مدرن با جمله ي معروف دكارت با مضمون «من مي انديشم، پس هستم» و قرار دادن فاعل شناسا در خود فرد پي ريزي مي شود و با تنسيق هاي كانتي از قواي عقلي مبني بر تفاوت ساحت عقل محض و عقل عملي منقح مي گردد. در ابتدا همين معرفت شناسي مبناي نقد ما قرار مي گيرد.

 تبیین تکثرگرایانه ی نصر از سنت را از بالا می نگریم و بررسی انسجام درونی متن به نقد دوم که نقدی درونباش است، محول می گردد. ابتدا تمایز میان معرفت را در دو ساحت سنت و مدرنیته می کاویم. در تبیین سنتی معرفتِ ديني منشأ الهي دارد و مقوله اي فرا بشري است.(به اين معنا كه دين واكنشي از ذات مطلق است) اما در معرفت شناسي مدرن، معرفت ديني، تأليفي است از گزاره هایي كه به شيوه ي داوري خاصي حاصل آمده باشند.[9] اين معرفت در دو مقام شكل مي گيرد: مقام گردآوري و مقام داوري كه در هر دو فاعليت انساني نقش اصلي را ايفا مي كند و در نتيجه معرفت نه تنها الهي و مطلق نيست بلكه انساني و خطا پذير. اپيستمولوژي در اين معنا وابسته به فرد انساني(از اين رو تاريخمند و مرتبط با ويژگي هاي زباني) است و منسلخ از حقيقت مطلق. استدلال ورزی در این باب برای قائلین به سنت که حقایق را شهوداً درک کرده اند بی فایده خواهد بود چرا که سنت گرایان معتقدند تمام تلاشهایی که در چند قرن اخیر برای پی ریزی دسیپلین درجه دومی همچون معرفت شناسی، توسط فیلسوفان عصر روشنگری، انجام شده از وسایل لازم بهره نداشته ( عقل شهودی)و از همین رو معرفت مدرن راهی به دهی نخواهد گشود.

نقد ديگري که به ادعای نصر وارد است این است که اگر قرار باشد كثرت گرايي ديني به تساهل و تسامح ميان پيروان اديان بيانجامد بايد كثير دينداران به آن علم پيدا كنند حال آنكه نظريه نصر نخبه گرايانه است(اين نكته اي است كه خود نصر آن را قبول دارد اما در عين حال اينگونه توجيه مي كند كه عموم دينداران نيازي به اين نگرش ندارند و تنها عده ي خاصي كه در مقام معنوي بالايي قرار دارند نياز است تا كثرت گرايي را درك كنند) اين دليل چندان وافي به مقصود نيست زيرا همانطور كه در ابتداي اين نوشتار در رابطه با جهاني شدن و اثرات آن صحبت شد نياز به رويكردي پلوراليستيك براي تمام بشريت احساس مي شود و نه عده ي خاصي كه در طريق كسب معرفت پيشرفت كرده اند.

اینها نقد ها و اشکالاتی است که در حالت کلی به تبیین نصر از کثرت گرایی وارد است، بهتر است تا متفکرین سنتی برای بهبود و رفع این اشکالات اقدام کنند تا نظریات آنها عقلانی تر گردد و با اقبال دیگران نیز مواجه شود.

ب)نقد از درون:

انديشه سيد حسين نصر در باب كثرت گرايي و تعريف وي از دين و سنت را به صورت مختصر اينگونه بيان مي کنیم: دين و متعاقب آن معرفت ديني نتيجه ي واكنش الهي به دنياي بشر هستند كه در سنن مختلف با صور گوناگون (و البته به صورت مطلق نسبي) بروز و ظهور يافته است و همه حكايت از امر مطلقي وراي مطلق هاي نسبي دارند، گرچه  اين تفسيرها در صورت مختلفند اما ذات مشتركي دارند و تلقی به قبول کردن وجود این ذات مشترک منجر به قبول كثرت اديان و عدم تضاد و تعارض آنها منتج مي شود.

اگر صورتبندی زیر را از ادعای نصر ارائه کنیم وفق آموزه های سنتی وی از دین داریم:

 1- معرفت ديني منشأ الهي دارد و مقوله اي فرا بشري است.(به اين معنا كه دين واكنشي از ذات مطلق است)

2- تمام آموزه هاي مطلق(معارف ديني) يك دين يا سنت خاص مطلق نسبي هستند.

3- این مطلق های نسبی (در ادیان مختلف) به مطلق ِمطلقی ارجاع می دهند.

4- تنها حقيقه الحقايق است كه مطلق مجرد است.

نتیجه:

5- مطلق های نسبی صورتهای مختلف یک ذات مجرد هستند.

نتیجه:

6- سنت ها و اديان تعارضي ندارند و كثرت گرايي نه تنها ممكن بلكه ضروري و لازم است.

اما بررسی انسجام منطقی و درونی ادعای نصر: صدق نتیجه که همان ادعای اصلی نصر است در گرو صدق شماره 5 است و صدق شماره 5 نیز در گرو صدق مقدمات 1و2و3و4 است. در شماره 2 ادعايي مطرح شده كه شخص نصر هم تا كنون استدلالي براي آن نياورده و مشخص نكرده كه اين نسبيت تا كجا رواست؟ آيا صرف به كار بستن تركيبي جديد و شبهه ناك مي تواند پارادوكس ها را حل كند؟ براي مثال تناقض اعتقادات مسلمانان و مسيحيان در باب تثليث و احديت خدا را با استفاده از اين تركيب چگونه مي توان رفع كرد؟ یا اين نكته كه چگونه خداي شخص واره ي اديان توحيدي و نيروانا در بوديسم به يك ذات خاص رهنمون مي شوند؟ آيا اين تركيب تنها راهي براي فرافكني تناقضات موجود نيست؟ در نظر من اين موضوع بايد بيشتر مورد توجه سنتي گرايان قرار بگيرد زيرا كه انسجام منطقي متن را بر هم مي زند و هم آنجا كه صحبت از نخبه گرا بودن كثرت گرايي مورد نظر وي مي شود، دامنگير نصر خواهد شد. ايشان بايد حداقل جواب در خوري را براي همكيشان خود بيابند.

اما در شماره 3؛ استدلالي اقامه نشده است تا مشخص كند كه آيا تمام آن مطلق هاي نسبي به يك مطلق ِمطلق خاص ارجاع مي دهند؟ آیا اساساً ممکن است ما به پاسخ این پرسش دست پیدا کنیم؟ نه نمی توانیم و متعاقب آن پرسش اول همواره بی پاسخ خواهد ماند. زیرا اگر عقل شهودی قرار است وسیله ی شناخت ما باشد و از ما دستگیری کند و در عین حال شهودهای پیروان سنت متنوع باشد (که هست) آنگاه نمیتوان فهمید که آیا آن مطلقِ مطلق یکی است یا نه؟ دقت کنید که اینجا صحبت از توحید نیست بلکه بحث بر سر این است که  چه آیه یا آموزه ی بین الادیانی  وجود دارد که این ادعا را در بین تمام سنت مداران تصدیق کند؟به عنوان مثال برای مسلمانان اين فرض از وحي و متون ديني برگرفته شده كه البته براي دينداران درون هر سنتي حجّت كافي و متقني محسوب مي شود اما همان مسلمان یا یک بودایی با چه دلیل یا انگیزه یا متنی باید قائل به درستی شماره 3 شود؟  تنها زمانی می توانیم شماره 3 را تصدیق کنیم که به پلورالیسم باور داشته باشیم و این امر مستلزم مصادره به مطلوب است زیرا صدق مقدمه در گرو صدق نتیجه است.

صدق مقدمات 2و3 مورد ترديد قرار گرفت و مشخص شد كه صادق نيستند از اين رو نتيجه ي منطقي اين سير كه همان عدم تعارض ميان سنت ها و ايجاب كثرت گرايي ديني است، نمي تواند صادق و برقرار باشد. شاید تنها با رویکردی عملگرایانه و اجتماعی بتوان این رویه را طی کرد و پلورالیسمِ سنتی را گسترش داد که البته خالی از فایده نیست.

در پايان اين نوشتار لازم مي‌ دانم نتايج مثبتي را كه پلوراليسم براي ما به ارمغان مي آورد كه همان تساهل و تسامح بيشتر ميان اديان و انسانها است قدر بنهم و از اينكه مرد بزرگي ازسنت گرايان در جهت تفاهم و صلح جهاني گام برمي دارد، ابراز خشنودي بنمايم.

 

+ نوشته شده در  Thu 17 Jul 2008ساعت 7:25 PM  توسط hff  | 

 

اخترشناسي هستيد در حال پژوهش‌ هاي ستاره شناسي كه بعد از به دست آوردن داده هايي از تلسكوپ خود به سراغ ميز كار خود مي رويد و داده هاي  تلسكوپ  را در قانون ها و فرمولهايي قرار مي دهيد و بعد از محاسبه نتيجه اي را به قرار زير ارائه مي كنيد : "فاصله ستاره الف تا ستاره ب ، 15ميليون سال نوري است" با خوشحالي نتايج حاصل از كار علمي خود را با دوستي در ميان مي گذاريد و او بي توجه به هيجان شما ، بعد از تأملي ، به  سردي مي پرسد: - اصلا فاصله يعني چه؟

 

فيزيك : 

فاصله  به تعريف در نمي آيد و اگر قصد و جهدي عظيم در تعريف  فاصله بورزيم لاجرم بايد به تعريف مفاهيم يا اشيإ ديگري بپردازيم. زيرا فاصله  هيچ نيست مگر عدم وجودي ميان دو چيز ديگر و البته تعريف اين نيستي به زبان نمي آيد مگر با اينهمان گويي و دادن گزاره هاي نا معرفت بخش ،  مثل گفتن اينكه "فاصله ، شكاف است" ، "فاصله ، اختلاف است" ، "فاصله ، گپ است" ... و درنهايت اينكه  "فاصله ، فاصله است".

اگر فاصله به عنوان مظروف ما باشد (البته در بعد فيزيك) ظرف ما ، زمان و مكان خواهد بود. شايد به تعبيري كل مكان و زمان خود فاصله باشند،  ميان دو هيچ . (هيچ تا هيچ : مكان و زمان!) و باز شايد اشتباه ماست كه تنها جزئي از آن را فاصله مي ناميم . فاصله يك بازنمايي است و زمان و مكان بازنمايي هايي اصلي تر.

 اگر بعد مكاني فاصله مد نظرمان باشد بايد به اختلاف راه  ابژه هاي مورد نظر توجه داشته باشيم از فواصل ميان ستاره ها گرفته تا فاصله بسيار ريزي   كه بين دو لبه ي فلزي  در يك منبع خلإ ايجاد شده  و اگر فاصله زماني مد نظرمان باشد اينبار نيز بايد به اختلاف زماني بين دو چيز اشاره كنيم مثلا زمان وقوع انفجار بيگ بنگ تا وقتي كه اين جمله خوانده مي شود يا فاصله اي ميان زدن كليد تا روشن شدن چراغ.

نهايت كلام اينكه فاصله ، فاصله است .

 

 

متافيزيك:

فاصله تعريف شدني نيست . از فاصله هاي فيزيكي كه در گذريم به قسم ديگري چون فاصله هاي متافيزيكي مي رسيم كه ديگر در عالم واقع محدود نشده (حتي بين دو هيچ) و دستي در دنياي معنا و انديشه دارد. البته بايد توجه كرد كه نوشتن از فاصله در متافيزيك رهزني هاي بسياري را پيش رو دارد ، بعيد نيست بتوان از هر كنش متافيزيكي نسبت ، ربط يا بديلي براي فاصله پيدا كرد. از عشق و فراق ربطي با فاصله جست يا در الهيات از فاصله ي ميان عبد و معبود  بديلي براي فاصله پيدا كرد  اما در اين قسمت تنها معنايي از فاصله كه ميخواهيم ، بكاويم تنهايي است. ("فاصله" به مثابه  تنهايي)

البته  تنهايي به شرح و تفسيري كه در پي خواهد آمد.

اگر در دانشگاه يكي از دروس مربوط به فيزيك مدرن يا مكانيك كوانتومي را گذرانده باشيد و اگر نه حداقل كمي با آنها دست و پنجه نرم كرده باشيد به عمق بي محتوايي اين علوم پي برده ايد و همينطور مي دانيم  رشد علوم از شاخصه هاي اصلي مدرنيته است . اما چگونه اين جملات با تنهايي مرتبط اند؟ 

مدرنيته هر روز با سرعت بيشتري پيش مي رود و ما هر روزه كاربرد هاي بيشتري از طبيعت را درمي يابيم

و همزمان معناي كمتري از جهان مي فهميم چرا كه كاربرد دغدغه اصلي بشر است و نه  فهميدن. ما از همه چيز خواهان نفع و فايده هستيم ،  زندگي جديد را گونه اي طراحي مي كنيم تا همه چيز در كمترين زمان  با بيشترين سرعت و حداكثر بهره وري كاربسته شود و سودي عايد ما كند. از همين رو است كه علم فيزيك امروزه به يك سري صورتبندي رياضي فارق ار معنا تقليل يافته .(و با شدت بيشتر در علوم مهندسي)

به واسطه رشد تفاوت ميان كاربرد و معنا ، هر روز رنج ها و مرارت هاي جديد تر و افزونتري  را متحمل مي شويم. نطام انديشگي ما از منابع هويت بخش سنتي همچون قوميت ، دين و مليت تهي شده  و اسباب تنهايي ما نيز فراهم. اعتقاد به اصل پيشرفت و نگاه فايده باور كه از مولفه هاي دوران مدرن هستند هر روز فاصله (نيستي) ما را با دنياي معنا مي افزايند و هيچ چيزي تا كنون جوابگوي اين فاصله نبوده حتي نظام هاي اونتولوژيك كه خود نيز از پس تفكرات تئولوژيك به كام شكست فرو افتاده اند*. گويي ما به ناگاه به خود آمده ايم و تماشاگر اين نيستي عظيم بين دنيا و معنا شده ايم و تنها تر از قبل در برهوت "فاصله" با تني گداخته گام بر مي داريم. بدينسان است كه تنهايي انسان مدرن رقم مي خورد.  به عبارت ديگر تنهايي مدلول فاصله بين كاربرد و معنا است.

تلاش كوچك ما در تعريف اين مفهوم اگر چه راه به جاي مشخصي نبرد اما همين كه چند لحظه اي راجع به آن تفكر شد (يا بشود) خالي از لطف نمي نمايد ، نهايت كلام اينكه محكم ترين حكمي كه مي توانيم ارائه كنيم جمله ي  اول همين بخش است." فاصله نيز تعريف شدني نيست." 

* - بيژن عبدالكريمي- روشنفكري ديني و جهان نيچه اي - ويژه نامه اعتماد ملي(دين و مدرنيته 2) شهريور 86  

 

+ نوشته شده در  Sat 10 Nov 2007ساعت 10:46 AM  توسط hff  | 

خشونت همواره امری مذموم و قبیح است هر زمان و هر جای دنیا که باشیم.
 
گوسفند شايد يكي از واژه هاي با كاربرد زياد در محاورات روزمره ی ما باشد ، از معاني اي كه  كلمه "گوسفند" در ذهن ما متبادر ميكند يكي نشان دادن حماقتي عظيم است براي توصيف افراد كه وفق اين توصيف ، كساني كه از قوه عاقله ی خود بهره اي نبرده اند همرده و همگام با حيوان تلقي ميشوند  ، هنگام عبور از خياباني يك طرفه ناگاه راننده اي كه خلاف حركت ميكند به سمت شما مي آيد و شما زير لب (بسته به منش اخلاقي شما و شايد با فرياد) او را گوسفند خطاب ميكنيد يا در موردي نزديك تر هنگامي كه از سختيها و پارادوكس هاي زندگي به ستوه آمده ايد دوست داريد تا گوسفندي باشيد فارغ از تمام اين انديشه ها که تمام این خواهش برای نفهمیدن در این جمله خلاصه شده : "مسئله اينست بودن يا نبودن؛ گوسفند"  ، هم از اين روست كه انسان را حيوان عاقل و ناطق به شمار مي آورند و وجه تمايز انسان بودن و حيوان بودن را بهره گيري از خرد  ميدانند . سال هاي دبيرستان معلمي داشتيم بسي دلسوز و عالـِم از معدود انسانهاي عالَم ، روزي از فرط حماقتهاي يكي از همكلاسي ها به تنگ آمد و به وي گفت: "تو خري ، گوسفند!"  و حقيقتا چه نيك گفت.
ويژگي اصلي گوسفند پس بنابرآنچه غالباً كاربران زبان به كار ميبرند و خود افاده معنا ميكند حاكي از عدم معرفت و شناخت و در معنايي عاميانه تر عدم دارا بودن شعور و فهم است. اما سئوال اينجاست كه گوسفند بودن با خشونت چه نسبتي دارد ؟ يا به چه دليلي بر گوسفندان بيشتر خشونت روا ميرود؟
براي مفاهمه و راهگشايي بهتر در دو حالت به مجموعه رابطه هاي يك فرد گوسفندي نقب ميزنيم يكبار در مقام و جايگاهي قرار ميگيريم در ضديت با فرد گوسفندي و ديگر بار در مقام همراهي و مرافقت وي . به بيان ساده يكبار دشمن گوسفند ميشويم و يكبار دوست او. (البته به هيچ عنوان قصدي در توجيه خشونت نيست تنها امكانهاي ممكن را بررسي ميكنيم)
1-در مقام دشمن: شما از او (فرد گوسفندي) نفرت داريد و قصد نداريد در مقابل او هيچ شفقتي را به كار ببريد. ( مثلا شما رهبر كشوري استعماري هستيد و مستعمره شما مردمي نا آگاه دارد) به روشني كار ساده اي پيش رو داريد ، نه تنها با مقاومتي رو به رو نخواهيد شد اي بسا كه با شما هم همراه شوند و تيشه بر ريشه خويش بزنند.  
2-در مقام دوست: شما به قصد بهبود وضعيت او و كمك رساني وارد عمل مي شويد، نيت خيري داريد، اما نافهمي هاي فرد گوسفندي شما را آزار ميدهد (به وي كمك ميكنيد تا در صراط مستقيم گام بزند اما نميفهمد ، ارزش كار شما را درك نميكند در خلاف جهت شما فعاليت ميكند و تلاش شما را به هدر ميدهد) به عنوان مثال شما در انتخابات با نيت كمك به مردم شركت ميكنيد و رئيس جمهور مي شويد اما كج فهمي هاي مردم شما را وادار به اعمال زور و خشونت در قبال آنان مي كند . (كه البته راه به جايي ندارد و مذموم است)
 اما نتيجه اي كه از اين کوتاه به دست مي آيد اين است كه در هر دو صورت گوسفندان استعداد و شرايطِ در معرض خشونت قرار گرفتن را دارند ، شايد روزگاري يا در جهان ممكني گوسفندان آن زمان به آگاهي دست پيدا كنند و با ترتيب دادن جنبش يا مقاومتي عليه صنف قصابان خواستار به كار گيري عطوفت و شفقت بيشتري با گوسفندان شوند یا باب گفتمان و بحث را بگشایند ٬ مثلا تقاضا كنند كه قبل از مرگ بيهوش شوند كه دیگر چنين خشونت بار سرشان را نبرند.  . با وجود عنصر آگاهي اين خشونت مي تواند به كمترين مقدار کاهش یابد كه  همانند نتيجه تقابل دو گروه فكري گوناگون  و گاه ضد هم است.جای بحث بر سر اگاهی نیست اما می شود فهمید كه چرا هنوز سر گوسفندان را مي برند!!!
.
+ نوشته شده در  Mon 15 Oct 2007ساعت 7:46 PM  توسط hff  | 

 

در بررسي جنبه هاي اخلاقي مرتبط با عشق به سئوالاتي بر مي‌خوريم از اين دست كه : آيا اصولا عشق ورزي عملي اخلاقي است ؟ كدام نوع آن شايسته تر است ؟ و در بررسي ريز نگرانه تري اين سئوالات مطرح مي شوند كه آيا يك فرد اخلاقي بايد به همه يكسان عشق بورزد يا ميتواند عشق خود را به فرد خاصي محدود كند ؟آيا فقط جنبه‌ي فيزيكي و جنسي عشق بايد مورد داوري اخلاقي قرار بگيرد ؟ آيا مي توان مفاهيم عشق را در مورد زوج هاي همجنس به كار برد؟ و در نهايت امور جنسي كه متعلَق عشق است از قبيل توليد مثل ، نا همجنسگرايي ، همجنسگرايي و ... چه رابطه اي با اخلاق دارند.

بررسي و پاسخگويي به تمام اين سئوالات كاري بسيار حجيم و وقت گير است ، در اين متن دقت نظر خود را بر اين پرسش معطوف مي‌كنيم كه آيا عشقي كه معطوف به يك فرد خاص از ميان ديگران است اخلاقا رواست يا نه؟

براي تبيين پرسش ياد شده و تفهيم مباني ذكر شده از سورن كير كگور (فيلسوف دانماركي- قرن 19) سود مي بريم كه در توضيح سه سپهر مختلف زندگي(1-زندگي براي خود؛ سپهر زيبا شناختي-2- زندگي براي ديگران ؛ سپهر اخلاقي-3- زندگي براي خدا؛ سپهر ديني) از زندگي براي ديگران به عنوان سپهر اخلاقي ياد مي‌كند كه البته احتمالا ناظر به صفاتي است همچون محبت ناخودگرايانه ، عدم اضرار به غير و.... تمام چيزهاي ديگري كه به كنش من و ديگري مربوط است، به تعبير ديگر  اخلاق با ديگري آغاز مي‌شود. هر انساني در لحظه‌اي از زندگي خود نهايتا مجبور به انتخاب يكي از 3 سپهر فوق است . يعني بايد از بين خود ، ديگري و خدا دست به انتخاب بزند و چه بسا كه يكي از اين اتفاقات در بستري از يك رابطه عاشقانه به وقوع بپيوندد.(همانگونه كه براي كير كگور رخ داد)

شايد در نگاه اول به صراحت بگوييد كه عشق مسلما معطوف به ديگري است پس طبق جملات بالا امري اخلاقيست. اما به وضوح كار به اين آساني هم نيست.

عشق در دام افتادن است و اختيار و انتخاب در آن جايي ندارد عاشق ستم كش به ناگاه چشم باز مي‌كند و خود را اسير در ميان ناوك هاي نگاه زيبارويي سيم ساق مي‌بيند .

به هوش بودم از اول كه دل به كس نسپارم**** شمايل تو بديدم نه عقل ماند و نه هوشم 

پس از اين رو كه اختيار در وقوع آن جايي ندارد عشق ذاتا مشمول داوري اخلاقي قرار نمي‌گيرد اما اعمال و رفتارهايي كه بين عاشق و معشوق و ديگران در بستر اين رابطه شكل مي‌گيرد چطور؟ مشخص است كه به دليل وجود عنصر اختيار داوري اخلاقي در اين مورد جاري مي‌شود . نتيجه اين كه : عشق ذاتا غير اخلاقي نيست اما مي توان عرضيات آن را محك زد و اخلاقا كند و كاويد.

ما بايد به اين نكته واقف باشيم كه عشق ورزيدن ما چگونه ست .آيا عشقي خود گرا و به تعبيري ديگر خود خواه و حسود و خود بين و شريك سوز است يا در جهتي ديگر و واقعا معطوف به شخص معشوق(ديگري) مي باشد. مسلما عشق در ذات خود غير اخلاقي نيست( چون اختياري نيست) اما به نظرم نحله اول كه عشقي خودگرا دارند ،  در بستر و شرايط عشق ورزي لاجرم به اعمالي غير اخلاقي دست ميزنند البته اينبار از روي اختيار. پس مبناي پرسش من مربوط به نحله دوم است يعني آن دسته كه به معناي حقيقي كلمه عشق مي‌ورزند و ديگري را به خاطر هم‌او دوست مي دارند و نه از براي خود.(شايد تعبير "دوستي" در سخنان شريعتي بهتر افاده معنا كند)

حال با توجه به همان پرسش ابتدايي و تعريف ارائه شده از عشق ديگرخواه( با اندكي قبض و بسط همان دوستي ) ، چگونه ميتوان داوري كرد!!!

بياييد با مثالي بررسي خود را ادامه دهيم . فرض كنيد كه نياز هاي معشوق شما با شخص ديگري در موقعيت يكساني پيوند خورده ، مثلا 2 دوست كه از قضا يكي از آنها معشوق شماست هر دو براي حل مشكل يكساني كه مي‌تواندكمك درسي براي شب امتحان باشد از شما كه قبلا درستان را خوانده ايد تقاضا مي كنند كه كمكشان كنيد  و شما هم در وقت باقيمانده تنها به يك نفر مي توانيد كمك كنيد. شايد بگوييد كه معشوقه نيز طبق همان دسته بندي در بين ديگران قرار مي‌گيرد و و از نظر گاه كلي تفاوتي براي تصميم گيري و انتخاب بين معشوق و آن دوست ديگر وجود ندارد و اگر در حل مشكل معشوق نيز اقدام شود عمل فرد عملي اخلاقي بوده است . كه در صورت ديگر خواه بودن عشق قابل قبول است.(مشخص است در صورتي كه عشق ما خود خواه باشد تنها در صورتي كه آن دوست ديگر را برگزينيم كار ما اخلاقي بوده)

 اما از ديدگاه نتيجه گرايان و بالاخص فايده انگاران(با شعار خوشبختي بيشتر براي بيشترين مردمان) در اخلاق  ، مصالح و مفاسد انسانها بايد همسنگ انگشته شود ، بنابراین، رابطه شخصی فاعل فعل با انسانهای دیگر نباید در ارزیابی و داوریهای اخلاقی مدخلیت داشته باشد كه به اصل "بي طرفي" مشهور است و مورد انتقادات جدي و اساسي قرار گرفته ؛  اين اصل كه پدر شما بايد به فرزندان همسايه هاي شما همانند شما توجه كند كاملا غير قابل توجيه است ، منكر وظيفه انساني در قبال هم نوعان نمي شويم اما بطور مشخص پدر شما نميتواند مثلا از فرزند همسايه شما بخواهد كه خوب درس بخواند و در آخر كارنامه اش را هم به پدر شما نشان بدهد.يا از پسر همسايه بخواهد كه شب حتما قبل از خواب مسواك بزند.

باز گرديم به مثال شب امتحان ، شرايط جديدي را در نظر بگيريد كه اين اتفاق براي امتحانهاي ديگر هم مي افتد و شما از هر بار تنها به كمك محبوب مي شتابيد ، به نظر ناعادلانه رفتار كرده ايد چون شما در قبال دوست خود نيز تعهدي داريد و

    گويي همه چيز را فداي تعلق خاطر كرده ايد. در واقع سئوال اصلي اين است كه چگونه بين اين تعهد و تعلق ميتوان اعتدالي بر قرار كرد؟

ارسطو بدرستی اشاره می کند در این قبیل موارد هیچ فرمول ریاضی مشخصی وجود ندارد، و در این مقام، پختگی و آزمودگی فرد در کوران زندگی  است که به وی نوعی "حکمت عملی" برای کشف نقطه تعادل میان آن دو دسته اقتضائات اخلاقی به دست می دهد.

 

 

+ نوشته شده در  Wed 22 Aug 2007ساعت 3:42 PM  توسط hff  | 

 

مثنوي ، اثر استادانه ي مولانا با حكايتي درباره ي يك ني آغاز مي شود. به تعبيري  اين ني سمبل ِ روح آدميست و نواي حزن انگيزش بازتاب غم پنهانيست در روح هر انساني كه از مبدا خودش جدا شده.
در نظر مولانا سرشت سوگناك وجود انسان در اين جهان بواسطه ي جدايي رقم مي خورد ، ما زماني بوسيله درياي ناديده ي الهي وحدت يافته بوديم اما اكنون قطره ي كوچكِ وجود ما بر دامن صحراي اين جهان پلشت چكيده و از دريا دور مانده. براي رومي زندگي اصيل همانا يكي شدن با معبود است بنابراين تا زماني كه زندگي ما از مبدا خويش (درياي الهي) وا مانده ، ديگر اصيل و معتبر نيست.

2- به همين دليل نواي ني به نحو شورمندانه اي حزن آلود است . حزن آلودي آن از غم غربت است ، غم دوري از خانه  و شورمندانه است چرا كه شوق بي تابانه اي به بازگشت به خانه و وصال معشوق را دارد از این روست که از نظر مولانا در عمق روح انسان نوعی حس ناآرامی مداوم موج می زند: روح ما هرگز در این جهان نمی آساید، هميشه احساس اينكه چيزي را جايي گم كرده ايم يا جا گذاشته ايم همراه ماست و هميشه اين "اضطراب جدايي " است كه تجربه مي شود و بنا بر همين توضيحات ، ناله ي ني آهنگ حزيني را كه همان نواييست كه روح ما هنگامي كه به ياد خانه و روزهاي خوب گذشته مي افتد ،‌ مي نوازد.

3- از منظر مولانا زندگی غیر اصیل، یعنی زندگی در مقام جدایی [از محبوب]، كه مقهور دو احساس عمیق است:  اضطراب و خستگي . دليل آن هم روشن است و آن اينكه وقتي كه قطره ي وجود من از دريا جدا مانده ، وجود آن قوبا در معرض خطر نابوديست. گرماي خورشيد قطره ي تنها را به راحتي بخار ميكند و يا باد وزنده آنرا خشك مي كند. اين زندگي جداافتاده در لبه‌ي نابودي گام ميزند و اين هميشگي تهديد ِ نابودي رمز اضطراب آلودگي انسان است. در سوي ديگر موقعيت روح انسان در مرحله جدايي (زندگي در جهان) ،‌ مطابق با نظر او شبيه به زندگي شاهزاده اي خوكرده به زندگي در قصري بزرگ و پادشاهانه است كه اكنون مجبور به زندگي در زنداني تاريك و بي پنجره گشته است. وقتي كه شاهزاده در قصر زندگي مي كرد همواره چيزي جديد براي كشف كردن وجود داشت : وسعت آسمان ، رنگهاي غروب آفتاب و افق ناپيداي اقيانوس ها.  در آن قصر هيچ اتاقي براي ملال  نبود اما حال شاهزاده با ديوار هايي كه هيچ دورنمايي ندارند تحديد شده. هيچ چيز جديد و شاداب كننده اي به چشم نمي آيد ، رخوت به اعماق وجودش رسوخ كرده ، وقتي كه قطره با دريا يكي بود حدود و مرزها هم بر چيده بود اما حال او چون قطره اي وا مانده در فرديت محدود خويش گير افتاده .در اینجا "تناهی"، گرفتار آمدن در مرزهای گریزناپذیر، سرچشمه ي ملال است. بنا به همين دلايل در نظر مولانا تنها يك راه براي غلبه بر اين اضطراب و رخوت درد آلود در زندگي وجود دارد: نائل شدن به زندگاني اصيل و معتبر ، پيدا كردن راه برگشت به خانه (مبدا) و يكي شدن با درياي بي كران الهي. اين سفر آرامش پايدار و سعادت واقعي را براي ما به ارمغان مي آورد.

4- اما راه اين دريا از كدام سو است؟ چگونه روح انسان راه بازگشت به مبدا خويشتن را بيابد؟ مولانا بر اين عقيده است كه پاسخ به اين پرسش ممكن نيست مگر اينكه بدانيم بزرگترين مانع و رادع پيش روي ما به سمت دريا چيست. پس اين حصاري كه  ما را از پيوستن به دريا و غلبه بر جدايي باز نگه مي‌دارد چيست؟ پاسخ مولانا صريح و روشن است: "همانا كه مانع تويي ، خود ِ خودت"

مولانا قصه‌ي عاشقي را برايمان بازگو مي‌كند كه بر درگاه معشوق رفت و بر در كوبيد . معشوق از پشت در پرسيد:"كيست كه پشت در است" و عاشق پاسخ داد :"منم" . معشوق مايوسانه گفت:"دور شو، زمان مناسبي نيست ، اينجا براي چنين مرد ناپخته اي جايي نيست." و در را باز نكرد. بعد از سالها تفكر و انديشه عاشق بازگشت و با ترس و لرز بر در كوبيد . معشوق پرسيد :"كيست كه پشت در است؟" اين بار عاشق جواب داد : "تو .اين تويي كه بر در مي كوبي" . معشوق در را باز كرد و گفت در اين خانه هيچ جايي براي 2 "من" وجود ندارد و از زمانيكه تو در من مستحيل شدي و چيزي از آن "من" باقي نمانده به اندرون راه داري. پيام مولانا روشن است: اگر ميخواهي به وصال معشوق برسي ،‌ "خود"ت را وا گذار. اين "خود" براي مولانا موقعيت وجودي انسان است هنگامي كه او از معبودش جدا شده و 2 مشخصه ي ويژه دارد:
اول ، از نظر گاه اخلاقي اين "خود" منبع خودپسندي ، خودپرستي و خودخواهيست. كسي كه وجودش در خودش خلاصه شده و همه چيز را براي منفعت خودش مي طلبد و به ديگران وقعي نمي نهد. اما دومين و امر مهمتر اينكه اين "خود" خودش را در مقابل "ديگري" تعريف مي كند پس ذات یا گوهر "من" عبارتست از "حدّ و مرز"، حدّ و مرزی که "من" را از سایر موجودات متمایز می کند. اين حدود و مرزها است كه جدايي ايجاد مي‌كند و فاصله در مي‌فكند و انسان را از وصال به فراق مي كشاند. به همين دليل است كه مولانا "نفس" را مادر تمام رذائل مي نامد و آن را به عنوان منبع اصلي اضطراب و ملال باز مي شناسد.
5- حال كه اينگونه است چگونه انسان ميتواند بیماریهای ناشی از این نفس /یا خود خودخواه و محدودیت آفرین را درمان کند؟بهبود ببخشد؟ چگونه انسان از زندان خودپرستي هاي محصور آمده در آن توان گريختن دارد؟ روح ما چگونه همانند يك گل مي شكفد يا مانند يك پروانه دگرديس مي‌شود؟ و با دقت بيشتر چگونه كسي مي تواند حدود ومرزها و خود فردي را دگرگون كند ؟ قابل توجه است كه  دگرگوني ها در حدود و ثغور "من" فرد از جمله اهداف سلوک دینی به طورکلی بوده است: براي نمونه در ودانتاي هندي ها هدف از تلاشهاي مذهبي بسط دادن خود براي در بر گرفتن تمام موجودات در آن "خود/نفس" است و در بوديسم قرار بر نابودي نفس است و در اديان توحيدي فرض بر يكي شدن با خداست.
در نظر مولانا اولين و تنها راه اين تبدل يا دگرگوني پيمودن طريقت عشق است. او عشق را طبيب جمله علتها مي داند و مهمتر اينكه او عشق را همچون درماني براي خودبيني و خودپسندي مي‌داند و از نظر او گناهان و عيوب انسانها متَعلق چنين خودپسندي هاييست. او انسانها را عميقا و قويا به عاشق شدن ترغيب مي‌كند :

عمر كه بي عشق رفت هيچ حسابش مگير آب حيات است عشق در دل و جانش پرير
 
هر كه جز عاشقان ماهي بي آب دان مرده و پژمرده است گرچه او بود وزير

 بترين مرگ ها بي عشقي است  بر چه مي‌لرزد صدف؟ بر گوهرش

 هر كه را نبض عشق مي نجهد   گر فلاطون بود تواش خر گير

 عشق گزين ، عشق ، بي حيات خوش عشق   عمر بود همچنانكه تو ديدي

 اما چرا "عشق" طبيب جمله علتهاست ؟ در نظر مولانا معجزه عشق در توانايي تبديل حدود و مرزهاي "نفس" فرد محصور است ماهيت عشق نزد مولانا "قرباني كردن" است. عاشق واقعي كسي‌ست كه مشتاق قرباني كردن بهترين ها براي خاطر معشوق است. به محض اينكه شما عشق را تجربه كنيد زندگي شما عميقا دگرگون مي‌شود ، قبل از عشق دانسته يا نادانسته شما خود را به عنوان مقياس همه چيز مي‌دانيد و مركز كائنات ، گر چه به محض اينكه عاشق مي شويد هيئت "نفس" شما تغيير مي يابد.

به وجود آوردن يك رابطه ي متعهد عاشقانه مستلزم گشودگي دربرابر ديگري است و در صورت نياز قرباني كردن بهروزي و سعادت خود براي معشوق و اين گشودگي حدود مرزهاي "نفس/ خود" را دگرگون ميكند و مركز وجودي انسان از "من" به "معشوق" جابه‌جا مي‌گرداند. مولانا گاهي اين تبدل را "مرگ قبل از مرگ" يا "مرگ در نور" مي نامد. بواسطه ي اين عشق انسان فرصت مي يابد تا خودش را از "خود" خودش جدا كند و به معشوق پيوند دهد.

6- بيشتر صوفيان مسلم مانند مولانا عشق انساني را همچون يك "پل" به سمت عشق الهي به تصوير مي‌كشند .  تجربه يك عشق رمانتيك براي آنها ، روحشان را براي پروازي بلند تر و پيدا كردن قدر عشق الهي مهيا مي‌كند. گرچه مولانا گاهي اوقات تشبيه ديگري به كار مي بندد كه نشان دهنده ي فهم متفاوت او رابطه ي بين انسان و عشق خدايي است. مولانا ادعا ميكند براي درك كردن جان جهان ، كه خداست، هر كسي به دو آينه نياز دارد : يكي دل خود توست و ديگري دل معشوق تو. به محض اينكه اين رابطه ي عشقي شكل گرفت اين دو آينه بي پايان به يكديگر بازتاب مي كنند و امر نامتناهي خود را در فاصله بين دو آينه آشكار مي كند. تفاوت بين استعاره "پل" و استعاره "آينه" درباره ي عشق  مهم وآن اينست كه : هنگامي كه از پل گذر كردي و به سوي ديگر رسيدي ديگر به پل نيازي نداري اما ادراك نامتناهي كاملا وابسته به حضور دو آينه است به زبان ديگر در تشبيه عشق به پل ، عشق انساني تنها اعتبار ابزاري دارد و هنگامي كه به خدا دست يابي عشق زميني تو موضوعيت خويش را از دست ميدهد. اما در تشبيه "آينه" عشق انساني ارزش ذاتي دارد و شما تنها به واسطه ي حضور معشوقتان قادر به درك خدا هستيد. خدا خود را در فاصله بين دو انسان نمايان مي كند. بسياري از صوفيان مسلمان مدعي هستند كه "راه ما به خدا از میان خلق خدا می گذرد."از اين رو عشق نه تنها معلم بزرگ نوع دوستي است بلكه حتي عشق مرزهاي خود را در هم مي شكند و فرصت يكتايي براي ادراك خداوند از طريق معشوق شما برايتان مهيا مي كند.

و به همين دليل است كه مولانا ما را به ماوراي محدوده هاي اين يا آن دين مي خواند و و از ما می خواهد که خود را وقف "دین عشق" کنیم. دين عشق از نظر او نفي اين يا آن دين نيست بلكه مرتبه بالاتري از معنويت است. اين ايده عميقا در تجربه شخصي او از عشق ريشه دارد. قبل از ديدن شمس مولانا به حد زيادي پيرو راست كيش ِ دين سنتي بود ، براي يك پيرو ، دين مركز جهان معنويت است جز از طریق دینی خاص محقق نمی شود ، اما بعد از ديدن شمس ، مولانا مرد خدا مي شود . براي يك مرد خدا هيچ تفاوتي میان ادیان وجود ندارد مادام که آن ادیان ما را به سوی خداوند رهنما شوند ، كافي است. تجربه شخصي مولانا از عشق نقطه ي عطفي در انديشه هاي ديني اوست ، نوعي انفلاب كپرنيكي.

براي مرد خدا ، خداوند کانون و مرکز جهان معنویت است نه این یا آن دین خاص. هدف ، رويارويي با خدا ماوراي هر حجاب و پرده اي است حتي نقابي كه دين فراهم مي‌كند. به همين دلايل است كه  مولانا جلال الدين خود را پيرو دين ِعشق مي شمارد.

دين من از عشق زنده بودن است زندگي زين جان و تن ننگ من است

 (مثنوي ، دفتر ششم،4059)

و او باز مطرح ميكند كه دين عشق متفاوت و وراي تمام دين هاست ،‌ دين عشق تماما معطوف به خداست و لاغير.

ملت عشق از همه دين ها جداست عاشقان را ملت و مذهب خداست

 (مثنوي ، دفتر دوم ، 1760)

7-در نهايت از نظر مولانا ، همانند افلاطون، عشق واكنشي به زيبايي است . عاشق بايسته است كه نسبت به تمام زيبايي هاي موجود در جهان حساس باشد. مولانا ميگويد در دين او اگر خواهان شناسايي خدا هستيد به اين يا آن كتاب نگاه نيندازيد ، به زيبايي هاي معشوق بنگريد :

عاشقان را شد مدرس حسن دوست دفنر و درس و سبق شان روي اوست

 (مثنوي ،‌دفتر سوم، 3847)

آن زيبايي كه الهام بخش عشق است و آن گشودگي كه الهام بخش عشق است همچنين دورنماي وصال با معشوق اركان دين عشق هستند كه سختي بار جدايي را از بين مي برند و به روح انسان ياري مي رسانند تا بر حس پايدارو دائمي اضطراب و ملال غلبه كند. واكنش مولانا جلال الدين محمد بلخي به تراژدي وضع اسفناك انسان در اين دنيا چيزي نيست جز همان پيام جهاني از عشق: دوست داشتن و دوست داشته شدن .


*: ترجمه مقاله اي از دكتر آرش نراقي(فوريه 2008) با عنوان Rumi's Religion of Love
+ نوشته شده در  Thu 24 May 2007ساعت 11:44 PM  توسط hff  | 

نوروزتان خجسته باد

بهار ، اين واژه‌ي خجسته ، باز بر سر شاخه‌هاي نوزاد درختان و فرش عظيم خلقت تجلي گر شده است. بي شك در پي اين نام حقيقتي والا نهفته است و چه شيرين است كه از شهد اين حقيقت بنوشيم. بهار معنايي است كه از پس سردي و كرختي زمستان مي‌آيد ، نويد زندگي و آزادي مي‌دهد ، اشاره مي‌كند كه سرانجام بهار خواهد آمد. همچنان كه خزانهاي پيشين را در نورديد و پسين‌ها را نيز خواهد روبيد.

بهار، به عنوان جزئي از طبيعت، نمونه‌ي كاملي از عاشقيست. آري بهار عاشق طبيعت است!!! شايد اينگونه ديدن زيبا تر باشد. شيفتگي عاشق گونه بهار را امروز به چشم خود مي‌بينيم كه چگونه كمر همت بسته  و همه چيز را دگرگون مي‌كند....... طراوت مي‌بخشد ، عطر خود را مي‌پراكند ، قلموي سبز رنگ به پيرامون مي‌كشد ، خود را عرضه مي‌كند ، ناز مي‌خرد و سرانجام شكوفه هايش آبستن مائده هاي بهشتي مي‌شوند.

بهار پيام آور اميد، آزادي و عاشقيست. باشد كه به اميد آزادي عاشق بهار باشيم.   

 

 

 

+ نوشته شده در  Tue 20 Mar 2007ساعت 1:0 AM  توسط hff  | 

پرده قبل از آخر:

مكان : بند ... اوين 

زمان : بعد از انقلاب ، قبل از جنگ.  

با اونيفرم تميز و مرتب وارد سلول هم بندي‌هاي قديمي خود مي شود . با همان نظم و وقار خاص يك نظامي تنها بندهاي كفشش را نبسته. (به عنوان آخرين درخواست خواسته است تا اين دوستان جديد را  ببيند). هم بندي‌هاي سابق بي قرارند، اشك مي‌ريزند و با او وداع مي‌كنند ، سرهنگ دلداريشان مي‌دهد (با اينكه تا چند لحظه ديگر به سوي مرگ مي رود اما اوست كه از موضع قدرت به پا خواسته و به همه روحيه مي‌دهد) بر مي گردد و به سمت در مي رود ، جلوي در مي ايستد و به سمت دوستان جديدش باز مي‌گردد با قامتي راست و محكم ، پايش را بالا مي‌آورد و شروع به بستن بند كفش مي كند و بعد هم كفش ديگر. سري تكان مي‌دهد و همراه زندان‌بان ها به سمت جوخه اعدام مي‌رود.

 

 

پرده آخر:

مكان : حياط زندان اوين

زمان : دقايقي بعد

نزديكان سرهنگ (همسر و خواهر و برادر و چند نفر دیگر) پشت در محوطه اوين جمع شده اند.(ساعت اعدام را مي‌دانند تنها مادرش بي خبر است)

چهره ها  همه كلافه و سر در گم است . به خود مي‌پيچند. 

صداي تيرباران مي‌آيد . چهره ها مبهوت مي‌شود . آرام مي‌شود، پرپر مي‌شوند  و غوغايي به آسمان مي رود.

مادرش خبر اعدام او را از راديو مي شنود.

"پ س ر م........."

                                                                                         پايان

خانواده اش ، همسرش ، خواهرش، برادرش ، خيلي تلاش كرده بودند تا در دادگاه  بتوانند با استفاده از آشنايي يا مقامي يا هر كس ديگر كه كمي دل سوزي كند او را نجات دهند اما او گويا قصد نداشت از حقيقت دست بردارد و خود فروشي كند. بر سر همان حقيقتي كه به آن اعتقاد داشت در ايران مانده و فرار نكرده بود ، خدمت به مردم.

جلسات دادگاه برگزار شد. از او پرسيدند در نظام جديد چگونه خواهي بود؟ گفت همانطور كه سابق بودم. پس او را به جرم سركوب تظاهراتي كه هيچگاه مرتكب نشده بود به اعدام محكوم كردند. تلاش خانواده مضاعف شد و اما باز بي نتيجه ، تنها به مادرش گفتند كه به زودي پسرت آزاد خواهد شد.اما.......

 

 

عاقبت ناله ها و گريه‌هاي همين مادران گريبانگيرشان خواهد شد.

 بهار نزدیک است.

+ نوشته شده در  Wed 14 Mar 2007ساعت 10:25 PM  توسط hff  | 

خودکشی صدای یک اعتراض است ، فریاد خواهش است ، التماس دریافت پاسخ است.

او اگر خود را کشت وظیفه ما نه این است که مرگ او را تصادف و عادی جلوه دهیم ، نباید ادامه راه و فریاد او را خاموش کنیم . به پاس خدماتی که در تمام طول زنده بودنش از وی دریغ داشتیم می بایست آرامش را به روح او برسانیم و خستگی را از روح خسته اش بزداییم.

آبروداری کنیم؟ که چه شود؟؟؟؟

اگر امروز او نیست من فریاد میزنم ، اگر فریاد نزنم فردا من هم نخواهم بود ، خیانت را هرگز بر نمی تابم که خیانت است امروز اگر صدای او را نرسانیم به گوش کسانی که مسئولند در برابر او . اگر دیروز بر سر خود فریاد زدم از این رو بود که خود را مسئول ترین می انگاشتم و میدانم و فریاد های دیگرم بر سر دیگران خواهد بود که بیش از اینکه مسئولیت بپذیرند غفلت می کنند. روزگار رسم پلیدی دارد شاید هنگامی که زنده بود برای او کافی نبودیم پس بگذار بعد از مرگ او کفایت بیشتری نشان دهیم.

کمی نرمش فکر داشته باشیم ، شرایط جدید را بپذیریم ، و به زندگی دیگران احترام بگذاریم.

او اگر خود را کشت

ما نشاید که تن خسته او را بکشیم

او اگر حرف نزد

ما نشاید که سر سرخ زبانش ببریم

او اگر بازنگشت

من چرا شرح سفر را به دلالت نکشم

او اگر رام نگشت

من چرا بند اسارت ز تنش بر نکشم

همه سرگشته و حیران پی دنیای جدید         همه دل خسته و یاران ز پی یارجدید

همه لعبت صفت و  دل  پی  دنیای  پلید         همه آواز ده و اصل  عمل  گم  کردید

                             شرح این قصه بگفتم به  تمنا و به  راست

                            صحبت رفتن او نیست هدف ماندن ماست

+ نوشته شده در  Wed 18 Oct 2006ساعت 10:2 PM  توسط hff  | 

اكنون تو را با نور كم سوي صبحگاهي ميبينم

در حالي كه خورشيد به آرامي بالا مي آيد

تمام شب را به صحبت گذرانده ايم و ديگر اكنون تواني ندارم

بگذار من بروم و تو بماني......

 

 

من هميشه مضطربم، تو آرامشي 

من هميشه سنگدلم ، تو مهرباني

من هميشه نيازم ، تو همه نازي

 اي دلآرام ، اي بزرگمهر ، اي نازنين

مرا به حلقه‌ات راهنماي باش تا از اين اوصاف رها گردم.

"تو در حلقه‌ي مي پرستان در آ              كه چيزي نبيني به غير از خدا"

مقصود ديدن توست صفتهايت پرده گشته اند.

"الهي به جهان خراباتيان               كزين تهمت هستي ام وارهان"

 اگر زندگي ام حايل من و توست آنرا بگير. مرا با توحيد خود آشنا كن.

خدايا زميخانه گر آگهي              به مخمور بيچاره بنما رهي

كه از كسرت خلق تنگ آمدم     به هر سو شدم سر به سنگ آمدم

حال مرا ميداني درد مرا ميبيني. دعوتم را بپذير و ساقي بزم ما  شو تا دل از خستگي بشوييم

مِي‌اي ده كه چون ريزي اش در سبو         بر آرد سبو از دل آواز او

به ميخانه آي و صفا را ببين                    مبين خويش را خدا را ببين

از خود و غير بگسلم  بنوشان به من مي كه دردم دوا شود.

"از آن مي كه چون شيشه بر لب زند              لب شيشه تبخاله از تب زند"

 " تو در حلقه ي مي پرستان در آ       كه چيزي نبيني به غير از خدا"

 

+ نوشته شده در  Mon 4 Sep 2006ساعت 2:17 PM  توسط hff  |